اظهار تاسف از عملي كه در حال تحقق است، جز اينكه ما را محدود مي كند و نمي گذارد در اوضاع و شرايط آينده
تغييري پديد آوريم حاصل ديگري ندارد.در واقع به جاي اظهار تاسف، بايد گفت :" اين قضيه اكنون اتفاق افتاده و كار
از كار گذشته است ،تنها كاري كه از دست من بر مي آيد اين است كه با كسب تجربه و اصلاح مسير، از وقوع
مجدد آن جلوگيري كنيم. "
داستان كشيش و راهبه
یه روز یه کشیش به یه راهبه
پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش راهبه سوار میشه و راه میفتن
چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای
راهبه میندازه
راهبه میگه: پدر
روحانی، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار …!
کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه
چند دقیقه بعد
بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده،
بازوش رو با پای راهبه تماس میده …!
راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار!!!
کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه
بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس ۱۲۹ رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن…
کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و
شادمانی که می خواهی میرسی!!!
نتیجه اخلاقی : : اگه توی شغلت
از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی


روی قبرم بنویسید که مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است
بنویسید زمین قصه سرگردانیست
او در این معبر پرحادثه عابر بوده است
بنویسید که دنیا زندانی بود برایش
او در این زندان غم زده تنها بوده است
بنویسید که عاقبت به ارزویش رسید
ارزوی دیرینه اش تنها مرگ بوده است
بنویسید که گناهش بی گناهی بوده است
تمام عمرش غرق در تباهی بوده است
بنویسید که با عشق زمین گیر شده بود
بنویسید که از یار دلگیر بوده است
بنویسید عاقبت رفت و از ما دورشد
بنویسید که دست از ما کشیدو نصیب خاک گور شد
اين شعر را خانم مينا مهاجر سروده است كه تصويرش هم
در بالاي متن ديده مي شود

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.
فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.
موفقیت چیست ؟
اغلب خندیدن و بسیار خندیدن
اعتماد و احترام مردمان هوشمند
و محبت کودکان را جلب کردن
تحمل نقد منتقدان راستین را داشتن
و شکیبایی خیانت دوستان دروغین را
قدر زیبایی را دانستن
حسن های دیگران را یافتن
دنیا را اندکی بهتر ترک گفتن
فرزندی سالم یا باغچه ای شاداب برجا گذاردن
و آبروی کسی را برگردا ندن
و این که بدانی چون تو هستی
دست کم یک زندگی، آسان تر شده است
و این است
معنای موفق بودن
رالف والرو امرسون / فاطمه امامی
روزنامه ایران
گر نمي سوزد دلم ، اين آه درد آلود چيست ؟
آتشي گر نيست در كاشانه، چندين دود چيست ؟
عاقبت چون روي در نابود دارد بود ما
اين همه انديشه ي بود و غم نابود چيست ؟
ناوك آن غمزه هر كس راست ، مارا هم رسد
چون مقدر گشت روزي، فكر دير و زود چيست ؟
درد دل را نيست بهبودي زتشخيص علاج
اي طبيب، آخر بگو درد مرا بهبود چيست ؟
گر نه از بهر ريا پو شيده اي اين خرقه را
زاهد خودبين بگو، اين قلب زر اندود چيست ؟
يك شب اي آرام جان زان زلف سر كش باز پرس
كز پريشاني دلها آخرت مقصود چيست ؟
محنت شاهي و تعظيم رقيبان تا به كي ؟
بندگانيم، اين يكي مردود و آن مقبول چيست ؟
امیر شاهی سبزواری
محتسب مستی به ره دید و گربانش گرفت
مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می باید ترا تا خانه ی قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زآن چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
پروين اعتصامي
يوسف مصر دگر باره به بازار آمد
نوبت جوشش و غوغاي خريدار آمد
آفتاب افق حسن زنو طالع شد
ساحت دهر پر از پرتو انوار آمد
ساقي بزم طرب جلوه كنان باز رسيد
ساغر عيش پر از باده ي سرشار آمد
مژده اي مرده ي پژمرده مسيحا صفتي
هم به بالين تو غمخوار و پرستار آمد
روي او غيرت رخساره ي خورشيد فلك
بوي او مشك ده ناقه ي تاتار آمد
ایدل چو زمانه میکند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این کوزه که آبخواره مزدوری است
از دیده شاهست و دل دستوری است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هر کاسه می که بر کف مخموری است
از عارض مستی و لب مستوری است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رباعی های خیام
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست
بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزادست
هر نفس مهر فلک بر دگری میافتد
چه توان کرد چون این سفله چنین افتادست
دل درین پیرزن عشوه گر دهر مبند
کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست
یاد دار این سخن از من که پس از من گوئی
یاد باد آنکه مرا این سخن از وی یادست
همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک
چند روی چو گل و قامت چون شمشادست
خیمهی انس مزن بردر این کهنه رباط
که اساسش همه بی موقع و بی بنیادست
خواجوی کرمانی
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند
غوغای روحانی نگر ، سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
من کس نمی دانم جز او ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا
ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا
ای شاه طراران بیا ، ای شاه طراران بیا
مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند
شعر حضرت مولانا كه استاد شجريان آنرا خوانده است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برخيز و بيا بُتا براي دل ما
حل كن به جمال خويشتن مشكل ما
يك كوزه شراب تا بهم نوش كنيم
زان پيش كه كوزه ها كنند از گل ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قرآن كه مِهينْ كلام خوانند آنرا
گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گِرد پياله آيتي هست مقيم
كاندر همه جا مدام خوانند آن را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گر مي نخوري طعنه مزن مستان را
بنياد مكن تو حيله و دستان را
تو غره بدان مشو كه مي مينخوري
صد لقمه خوري، كه مي غلام است آن را
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیام
ادامه دارد...
ماه رویا روی خوب از من متاب
بی خطا کشتن چه میبینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب
از درون سوزناک و چشم تر
نیمهای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوست
تشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خضاب
او سخن میگوید و دل میبرد
و او نمک میریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
سعدی شیرازی
بتابان بر دلم نورت نگارا
مكن نوميدم از رويت خدا را
بزن تيري دوباره در ره عشق
به جانم مي خرم زخم و بلا را
وفايت شهره ي آفاق عالم
كجا يابم نگاري چون شما را؟
شكستم عهد خود را ليك هردم
بديدم بارش لطف و عطا را
بدي كردم، به لطفت چشم بستي
به شاهي ميرساني هر گدا را
فداي ناوك چشمان مستت
زمستي من ندانم سر ز پا را
بيا ساقي بكن ساغر پر از مي
كه تا جانم دهم صاحب وفا را
رئوف ار طالب گنجي و دولت
غلامي كن سگ آن مه لقا را
رئوف
سهم من خلوت چشمان قشنگ
از پس پرده ي ناز مژه ات
سهم من عاشقي و سوز و گداز
بهر ديدار رخ آينه ات
سهم من عشق و صفا
سهم تو ذات وفا
منم آن چاره گر حس نياز
از پي باغچه و جستن تصوير نهان
سهم من باده ي ناب
تويي ساقي شراب
آري يك بوسه زنم بر گل گيسوي بلند
دستها حلقه كنم بر كمرت
مست شوم
لبم آماده كنم تا بزنم بر لب تو
بوسه اي داغ
حكايت گر غوغاي درون
آن زمان زنده شوم در شب راز
تا بگويم رمز تاخير دراز
منبع:http://raouf-co.blogfa.com
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کرده ای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ
شعر از وحشی بافقی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قابل توضيح براي بعضي از وبلاگ نويس هاي محترم
اينكه نظرات تمسخر آميز هرگز قابل تائيد نيستند.و در اين
وبلاگ منتشر نخواهند شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنها
من و این دشت بیپایان و بیحاصل دویدنها
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شبها و درد انتظار و دل طپیدنها
نصیحتهای نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدی
چها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدنها
پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر
خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدنها
کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیند
کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدنها
تغافلهای او در بزم غیرم کشته بود امشب
نبودش سوی من هاتف گر آن دزدیده دیدنها
هاتف
من در اين بيغوله احساس غريبي ميكنم
نه ذوق نغمه اي دارم
نه زينت بخش جمع دوستانم
نه انسي با بتان دارم
بسي نا گفته رازي بر زبان دارم
ز سوز عشق او
سري و رازي در نهان دارم
غمي در دل زجور دوستان دارم
در اين خلوت سرا
از خوبي بيگانگان
من داستان دارم
درد و داغ و سوزي و دردي
در ميان جان و دل دارم
پیش ما رسمِ شکستنْ نبود عهد وفا را
الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم میرود از عهد تو سر بازنپیچم
تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را
خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند این صورت انگشت نما را
آرزو میکندم شمع صفت پیش وجودت
که سراپای بسوزند من بی سر و پا را
چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان
خط همیبیند و عارف قلم صنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن
خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را
مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را
قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاري
سعدی
اي دل چه انديشيده اي در عذر آن تقصير ها
زان سوي او چندان وفا زين سوي تو چندين جفا
زان سوي او چندان كرم زين سو خلاف بيش و كم
زان سوي او چندان نعم زين سوي تو چندين خطا
زين سوي تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد
زان سوي او چندان كشش چندان چشش چندان عطا
حضرت مولانا
زان يار دلنوازم شكري است با شكايت
گر نكته دان عشقي بشنو تو اين حكايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يا رب مباد كس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ ، كان جا
سرها بريده بيني ، بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان ، وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان ، مي جوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايه ي عنايت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
كِش صدهزار منزل ، بيش است در بدايت
هرچند بُردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر كز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن زبر بخوانی با چارده روايت
اگر ليلاي من باري نقاب از روي بردارد
بسي مجنون به شيدايي زخلوتگه برون آرد
محتسب در نیمه شب جایی رسید
در بُن بازار مستی خفته دید
گفت: هان مستی، چه خوردستی؟ بگو
گفت از آن خوردم که هست اندر سبو
گفت: خود، اندر سبو، واگو که چیست
گفت از آنکه خورده ام، گفت: این خفیست
گفت: آنچه خورده ای آن چیست آن؟
گفت آنچه در سبو مخفی ست آن
دور می شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب
گفت با او محتسب: هین! آه کن
مست هو هو کرد هنگام سخن
گفت: گفتم آه کن، هو می کنی؟
گفت من شادم دم از غم می زنی؟
آه، از درد و غم بیدادی است
هوی هوی می کشان از شادی است
مولوی
این کاخ که می بینی، گاه از تو و، گاه از من
جاوید نخواهد ماند ، خواه از تو و خواه از من
گردون چو نمی گردد بر کام کسی هرگز
گیرم که تواند بود مهر از تو و ماه از من
گر هیچ نبازی ، باز چون هیچ نخواهی برد
رنجی ز چه زین شطرنج ، فرزین ز تو شاه از من
کبکی به هزاری گفت: پیوسته بهاری نیست
این خنده و افغان چیست؟ گل از تو گیاه از من
با خویش در افتادیم ، تا ملک زکف دادیم
از جنگ کسان شادیم ، داد از تو و آه از من
نه تاج کیانی ماند ، نه افسر ساسانی
"افسر" ز چه نالانی، تاج از تو کلاه از من
افسر سبزواری
عشق عالمسوز را با کفر و ایمان کار نیست
گردن ما در کمند سبحه و زنّار نیست
کاسه ی منصور ، خالی بود - پر آوازه شد
ورنه در میخانه ی وحدت کسی هشیار نیست
هرکه پیراهن به بد نامی درید، آسوده شد
بر زلیخا طعن ارباب ملامت عار نیست
بر رگ جان ها نپیچد، تا پریشان نیست زلف
نبض دل ها را نگیرد، چشم، تا بیمار نیست
طوطی، از آیینه می گویند، می آید به حرف
چون مرا در پیش رویش زهره ی گفتار نیست؟
پیش ما "صائب" که رطل خسروانی می زنیم
گنج باد آور به غیر از باده ی خمار نیست
صائب تبریزی
دم فروبند ز هر شکوه به دوران حیات
به طرب کوش زمانی که حیات است دمی
غم مخور کز نظر همت والای حیکم
گر همه ملک جهان است، نیرزد به غمی
باید آخر به سراشیب عدم تنها رفت
خواه باشد خدمی، خواه نباشد حشمی
نکته سنجان که به میزان فلک طعنه زنند
دل نسازند پریشان ز غم بیش و کمی
ادیب برومند
حدیث درد من، گر کس نگفت، افسانه ای کمتر
وگر من خود نباشم در جهان، دیوانه ای کمتر
اگر بی نام و ناموسم فراغم بیشتر باشد
وگر بی خانمانم، گوشه ی ویرانه ای کمتر
از آن سیمرغ را در قاف قربت آشیان دادند
که شد زین دامگه مشغول آب و دانه ای کمتر
نکو بزمی ست عالم، لیک ساقی جام غم دارد
خوش آن مهمان که خورد از دست او پیمانه ای کمتر
کسی عاشق شود کز آتش سوزان نپرهیزد
به راه عشق نتوان بودن از پروانه ای کمتر
چه غم در باغ گر باد خزانی بی پناهم کرد
که مشتی خار وخس، یعنی پریشان لانه ای، کمتر
مکن "مانی" عمارت، از سرای دهر بیرون شو
برای این دو روز عمر محنت خانه ای کمتر
مانی شیرازی
دهید شیشه صهبای سالخورده به دستم
کنون که شیشه ی تقوای چند ساله شکستم
کتاب و خرقه و سجاده، رهن باده نمودم
به تار چنگ زدم چنگ و، تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من، زجلوه ی ساقی
خدا نکرده مبادا فتد پیاله زدستم
مرا به گل چه سر و کار؟ کز توبشکفدم گل
مرا به باده چه حاصل؟ که از نگاه تو مستم
به خود چو خویش بگویم، توئی زخویش مرادم
اگر چه خویش پرستم، ولی ز خویش برستم
نداشت کعبه صفائی به پیش درگهشش [اسرار]
از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم
ملا هادی سبزواری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش
غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش
اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش
زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش
گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش
جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش
ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش
" اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی
نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش
علی اطهری کرمانی

