تبليغاتX
وادی عشق
وادی عشق



خم ابروت مرا ديد و زمن يغما برد


مهرخوبان دل و دين از همه بي پروا برد

رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

 

تو مپندار كه مجنون سرخود مجنون گشت

از سَمَك تا به سهايش كشش ليلي برد

 

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه

ذره يي بودم و مهر تو مرا بالا برد

 

من خس بي سر و پايم كه به سيل افتادم

او كه مي رفت مرا هم به دل دريا برد

 

جام صهبا زكجا بود مگر دستِ كه بود

كه درين بزم بگرديد و دل شيدا برد ؟

 

خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود

كه به يك جلوه زمن نام و نشان يكجا برد

 

خودت آموختيَم مهر و خودت سوختيَم

با برافروخته رويي كه قرار از ما برد

 

همه ياران به سر راه تو بوديم ولي

خم ابروت مرا ديد و زمن يغما برد

 

همه دل باخته بوديم و هراسان كه غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

 

 

علامه طباطبايي

دل پاييزيم را آفتابي

بوي عشق

نورعشق

عطر رازي بر لبهاي تو

 

GITARIST121@YAHOO.COM

 

HTTP://AHOOYEARAMIDEH.BLOGFA.COM

86/10/27 |

نور عشق


رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

 

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

 

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

 

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

 

مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

 

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

 

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم

 

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما

فریدون مشیری

86/10/24 |

بوی عشق


شب ، همه دروازه هايش باز بود

آسمان چون پرنيان ناز بود

 

گرم ، در رگ هاي ما ، روح شراب

همچو خون مي گشت و در اعجاز بود

 

با نوازش هاي دلخواه نسيم

نغمه هاي ساز در پرواز بود

 

در همه ذرات عالم ، بوي عشق

زندگي لبريز از آواز بود

 

بال در بال كبوترهاي ياد

روح من در دور دست راز بود

 

شعر از : فریدون مشیری

 

86/10/16 |

عطر رازی بر لب های تو

وادي عشق


وادي عشق


وادي عشق


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پيدا، نه

چه نا پيدا مي شوم

وقتي شعر

مثل مه غليظي در من پايين مي آيد

آوازي مي شنوم در جنگل

ناخوانده

عطر رازي بر لب هاي تو

 مانده

كبكي مي شوم كه از بلنداي كوه

دره را آواز مي دهد

در پوششي از مه

ترا دوست مي دارم اي ...

چه زيبا و سايه گستر شده اي

انگار شير تو

در پستان هاي مادرم مايه بسته است !

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شعر از محمود طياري و اندكي خرابكاري در شعر توسط گيتاريست

86/10/14 |

گاهی...


گاهي
مسير جاده
به بن بست مي رود

گاهي
تمام حادثه
از دست مي رود

گاهي
همان كسي كه دم از عقل مي زند
در راه هوشياري خود
مست مي رود

گاهي
غريبه اي كه
به سختي به دل نشست
وقتي كه قلبِ خون شده بشـكست
مي رود....

اول
اگر چه با سخن از عــشق آمده
آخر خلاف آنچه كه آمده ست
مي رود ....

 

86/10/10 |

دلِ پاييزي‌ام را آفتابي


 وادي عشق

 

دلِ پاييزي‌ام را آفتابي


اگر از جنسِ آتش،


يا كه آبي!

من اين سرمستي از چشمِ تو دارم


تو در خُمخانه‌ي شعرم،


شرابي…

تو،‌ ني


من نايِ آتشبانگٍ كوهي


نمی‌آيي به چشمم، مثل خوابي!

 

 

وادي عشق

86/10/04 |



Designed By ParsTheme