|
مهرخوبان دل و دين از همه بي پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون سرخود مجنون گشت
از سَمَك تا به سهايش كشش ليلي برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره يي بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بي سر و پايم كه به سيل افتادم
او كه مي رفت مرا هم به دل دريا برد
جام صهبا زكجا بود مگر دستِ كه بود
كه درين بزم بگرديد و دل شيدا برد ؟
خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود
كه به يك جلوه زمن نام و نشان يكجا برد
خودت آموختيَم مهر و خودت سوختيَم
با برافروخته رويي كه قرار از ما برد
همه ياران به سر راه تو بوديم ولي
خم ابروت مرا ديد و زمن يغما برد
همه دل باخته بوديم و هراسان كه غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
علامه طباطبايي
دل پاييزيم را آفتابي
بوي عشق
نورعشق
عطر رازي بر لبهاي تو
GITARIST121@YAHOO.COM
HTTP://AHOOYEARAMIDEH.BLOGFA.COM |