تبليغاتX
وادی عشق
وادی عشق



ناله ي ناكامي


برو اي تُرك كه تَرك تو ستمگر كردم

حيف از آن عمر كه در پاي تو من سر كردم

 

عهد و پيمان تو با ما و وفا بادگران

ساده دل من كه قسم هاي تو باور كردم

 

به خدا كافر اگر بود به رحم آمده بود

زانهمه ناله كه پيش توِ كافر كردم

 

توشدي همسر اغيار و من از يار و ديار

گشتم آواره و ترك سر و همسر كردم

 

زير سر بالش ديباست تُرا كي داني؟

كه من از خار و خس باديه بستر كردم

 

در و ديوار به حال دل من زار گريست

هركجا ناله ي ناكامي خود سركردم

 

در غمت داغ پدر ديدم و چون دُر يتيم

اشكريزان هوس دامن مادر كردم

 

اشك از آويزه ي گوش تو حكايت مي كرد

پند از اين گوش پذيرفتم از آن در كردم

 

پس از اين گوش فلك نشنود افغان كسي

كه من اين گوش زفرياد و فغان كَر كردم

 

اي بسا شب به اميدي كه زني حلقه بِدَر

ديده را حلقه صفت دوخته بر در كردم

 

شهريارا به جفا كرد چو خاكم پامال

آن كه من خاك رهش را به سر افسر كردم

 

استاد شهريار

86/11/28 |

آن جام جان افزاي را برريز بر جان ساقيا


من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا

آن جام جان افزاي را برريز بر جان ساقيا

 

بر دست من نِه جام جان اي دستگير عاشقان

دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا

 

ناني بده نان خواره را آن طامع بيچاره را

آن عاشق نانباره را كنجي بخسبان ساقيا

 

اي جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان

برجَه گدا رويي مكن در بزم سلطان ساقيا

 

اول بگير آن جام مه بر كفه ي آن پير نِه

چون مست گردد پير ده رو سوي مستان ساقيا

 

رو سخت كن اي مرتجا مست از كجا شرم از كجا

ور شرم داري يك قدح بر شرم افشان ساقيا

 

برخيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا

تا بخت ما خندان شود پيش آي خندان ساقيا

 

ديوان شمس

86/11/25 |

سينه اي دارم پر از آتش كباب


يا بپوش آن روي زيبا در نقاب

يا دگر بيرون مرو چون آفتاب

 

بند كن زلف جهان آشوب را

گر نمي خواهي جهاني را خراب

 

رنج من زان چشم خواب آلود تست

چون كنم ، كند نمي آيد زخواب ؟

 

زلف را وقتي اگر تابي دهي

آن تو داني ، روي را از من متاب

 

من كه خود مي ميرم از هجران تو

بر هلاك من چه مي جويي شتاب ؟

 

تا نرفتي در نيامد تيره شب

تا نيايي بر نيايد آفتاب

 

حال هجران تو من دانم ، كه من

سينه اي دارم پر از آتش كباب

 

عاشقم ، روزي برآويزم بتو

تشنه ام ، خود را در اندازم به آب

 

اَوْحَدي كامروز هجران تو ديد

ايزدش فردا نفرمايد عذاب  

 

 

اَوْحَدي 

 

86/11/16 |

از كدامين باغي اي مرغ سحر با من بگو


سوي خود خوان يك رهم تا تحفه جان آرم تو را

 

جان نثار افشان خاك آستان آرم تو را

 

از كدامين باغي اي مرغ سحر با من بگو

 

تا پيام طاير هم آشيان آرم تو را

 

من خموشم حال من مي پرسي اي همدم كه باز

 

نالم و از ناله ي خود در فغان آرم تو را

 

شكوه از پيري كني زاهد بيا همراه من

 

تا به ميخانه برم پير و جوان آرم تو را

 

ناله بي تاثير و افغان بي اثر چون زين دو من

 

بر سر مهر اي مه نامهربان آرم تو را

 

گرنيارم بر زبان از غير حرفي چون كنم

 

تا به حرف اي دلبر نامهربان آرم تو را

 

در بهار من مرنج اي باغبان گاهي اگر

 

ياد از بي برگي فصل خزان آرم تو را

 

خامشي از قصه ي عشق بتان هاتف چرا

 

باز خواهم بر سر اين داستان آرم تو را

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هاتف اصفهانی

86/11/14 |

ما منتظر ، كه خنده ي دندان نما كني


از آسمان آبي آرام مي رسي

انگار نبض ياس و بنفشه به دست توست

يك قوم مست چشم اهورايي تو اند

امّيدها ، به دست دل بت پرست توست .

 

پرسيدم از طراوت باران ، خبر نبود

مي گفت : عطر زنبق وحشي چه صيغه اي است ؟!

يعني : نگاه تو به جوابي نمي رسد ،

اين حاصل كدام دل ِ بي سليقه اي است ؟!

 

اينجا ، نگاه هاي طلب كار ؛ از دلت ،

يك آيه ي شريفه تلاوت نمي كنند

يك لحظه ، چشم چپ كني ، اي آسمان ن‍‍ژاد !

آيينه را به عشق ، رعايت نمي كنند .

 

باغ صنوبر است ، كه با قامتي رشيد

قد قامت تو را به نماز ايستاده است

در اقتدا به توست ، كه با آن همه نياز

در چشم هاي عشق ، به ناز ايستاده است .

 

خستند قلب نازك ِ مردان عشقناك

تو ، خوب مي تواني حق را ادا كني

از ابرها برآي ، به ابرو گشادگي

ما منتظر ، كه خنده ي دندان نما كني .


شعر از واله ی بجنوردی

 

منبع :واله ي بجنوردي

86/11/04 |



Designed By ParsTheme