|
شکستى عهد تَرك دوستان کردى ، کجا رفتى ؟
جهانى را زغم آتش بجان کردى ، کجا رفتى ؟
باميدت بهار زندگانى آب و تابى داشت
بهار زندگانى را خزان کردى کجا، رفتى؟
بگرد شمع رويت عده اى پروانه مى گشتند
از ايشان چهره ي خود رانهان کردى ،کجارفتى ؟
چو مرغى در سرکويت دلم را آشيان دادم
زدى اين مرغ را بي آشيان کردى ، کجا رفتى ؟
هواى رفتنت هرگز نبود ، آخر ندانستم
ز يارانت وداع جاودان کردى ، کجا رفتى ؟
نگفتى هيچ با کس ، کاينچنين ميل سفر دارى
نهانى اين سفر را ناگهان کردى ، کجا رفتى ؟
شکايت مى کند دل از تو با فرياد مى گويد
مرا در زندگانى با امان کردى ، کجا رفتى ؟
صبا گر يافتى دلدار ما را باز پرس از وى
شکستى عهد تَرک دوستان کردى ، کجا رفتى ؟
شفيقي
|